تبليغاتX
دختر ایرانی در کانادا

دختر ایرانی در کانادا

من ایرانی هستم

ایران تور

من الان نشسته و نازی با skype و خودم با wikipedia و google earth داریم برای ایران تور منظم میکنم . من باید شهرها رو پلن کنم و میوزم ها و اکسپو ها یه طوری که جا بشه همش تو 20 روز .

بابا میگوید که البته فامیل تو تهران 7-8 روز نمیشه جایی بریم و همش باید پارتی رفت و reunion .

من فامیل دوست دارم ، ولی میترسم از حرف زدن با فارسی تو ایران ... حتما میخنده همه به من ولی خیلی خوشحالم

الان پلن اینه : تهران - ساری - رشت - اردبیل - تبریز - سنندج - کرمانشاه - اهواز - اصفهان - شیراز - یزد - کرمان - تبس - مشهد - سمنان

من رو google earth نگاه کردم و wikipedia نوشته که زیبا هست اینا . نمیدونم هواپیما ایران چه طوری بلیط بخرم . پلن رو به نازی گفتم و اون خندید و گفت دیوانه هستم که 20 روز میخوام برم همه شهرها ... ولی من میرم مطمئنم که میشه با یک تور گاید خوب میشه همه رو منظم دید.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 3:10  توسط سیما  | 

هوووورا

هیب هیب هوراااااااااااااااااااااااااااا

من برای تهران بلیط خریدم . اولین عید با بابا و مامان در تهران جشن میگیرن . عید ایرانی

عید واقعی

هیب هیب هوراااااااااااااا

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 6:37  توسط سیما  | 

من الان از خواهر خودم عصبانی هستم . آن دارد تمام برنامه برای ایران رفتن را خراب کرد.

لیلا همیشه میگوید ایران بد هست . ترور هست . زندان میشن زنها با سنگ . و همه را ترس میکند. بابای من همیشه میرود ایران برای کارخانه هایش و به لیلا میگوید که تمام اینها دروغی است. ولی او مامان من را ترسانده است.

به مامان من گفته است که اگر سیما برود چون پاس ایرانی نیست او را با سنگ زندان میکنند . و من خندیدم ولی مامان خیلی ترسید.

من به لیلا فارسی میگویم و او به من مسخره میکند که چرا دوست دارم فارسی را و ایران را . میگوید تو کانادایی هستی و باید به کانتری خودت وفادار بشوی .

کلاس فارسی من را مسخره کرد. فرشهای من مسخره کرد ولی من هیچوقت مثل او نخواهم بود.

من میدانم ایرانی هستم . من از ایرانی تولد شدم . ایرانی شعر میخوانم ایرانی حرف میزنم و یک روز فرزندم را ایرانی یاد میدهم .

اگر اینجا تولد شدم . مهمان هستم و بابا مامان اینجوری خاسته و من انتخاب نکردم ولی ایران را من انتخاب کردم . من درس وکیل که تمام شد حتما درس ایرانی میخوانم .

من نخواستم که اینجا شوهر پیدا کنم . ایرج اشتباه کرد. من میخواهم با ایرانی صحبت کنم . این ثقصیر نازی بود که نوشت من میخواهم با ازدواج کنم. همه فکر کرد من از اینجا میخواهم شوهر ازدواج کنم . من حالا این را عوض میکنم . من اینجا مینویشم و شما برای من کامنت کنید تا من یک روز مثل  شما خوب بنویسم.

من یک روز ایران می آیم . ایرانی میشوم و لیلا میفهمد که خواهر خوبی نبوده.

لیلا تو اینجا نمیتوانی بخوانی . اما برای تو نوشتم که من قبل از ۳۰ سالی یک شوهر و یک بچه ایرانی میدارم .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 4:1  توسط سیما  | 

این روزها همه دیوانه شده اند.

من کلاس فارسی خودم رو تمام کردم. ۱۵۰ ساعت . معلم من خانم جعفری خیلی کمک کرد تا فارسی خوبی یاد بگیرم.

ایرج دیگه با من تماسی نمیگیره و کاملا برگشته به ایران بدون من.

اینجا هیچ دوستی پیدا نمیشه فقط کامنت میکنن که میخوان با من ازدواج کنن بدون اینکه من بشناسم آنها را یا آنها از من چیزی بشناسند.

من خیلی متعجب میشوم از دیدن این فکرها

بابا و مامان من الان نقشه کشیده اند که یک سفر برویم ایران گردی ولی مشکل من پاس است که ایرانی ندارم و باید ویزا بشوم

امیدوارم بشوم تا بتوانم ایران را خودم ببینم نه اینکه تعریف کنند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 7:43  توسط سیما  | 

ایرج جان که اینجا خوندی عسبانی شدی. من تو رو خیلی دوست دارم ولی نمیشه من و تو عروسی بشیم. این برای من مثل برادر هستی . تو و من بچه بزرگ شدیم من تو رو شوهر نمیخام برادر من هستی .

این جا هم جدی نگیر . این که سایت دیت نیست وبلاگ من هست. من دوست دارم تو درک بشی من رو خیلی گفتم به تو که من ایران و ایرانی دوست دارم و فارسی خیلی قشنگ هست برام . من دوست دارم بودن ارتبات با ایران و ایرانی ها حالا از هر راه که بشه.

ایرج ، آشتی کن

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 3:16  توسط سیما  | 

من از نازی پرسیدم که اینجا رو یک کمی بهتر بنویسیم ولی اون گفت که همینجوری قشنگه که تو خودت بنویسی من درست نکنم . و اون گفت که باید سعی بشه من انگلیش ننویسم هیچی رو این کمک میکرد که من به فارسی فکر کنم و فارسی ام بهتر باشی.

دیروز چند نفر رفتم وبلاگ اونا رو خوندم ولی خیلی سخت بود . من نمیفهمم چی بود اونجا چی گفتن اونا . من باید بیشتر بکنم فارسی رو تا بتونم با ایرونی صحبت کنم بخونم و بنویسم.

من ولی وای نمیستم من دنبال میکنم خسته نمیشم حتی اگه مسخره بشم مامی میگه یه ساعت برای دو خط وقت میکنی خسته میشی ولی من مینویسم و میخونم تا ایرونی واقعی بشم. اخوان بخونم سپهری بخونم رومی بخونم شاملو بخونم بفهمم و همه منو بفهمن.

من هر شب مینویسم تا یاد بگیرم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 4:3  توسط سیما  | 

خیلی خیلی خوشحال هستم که ۵ تا ایرون اومدن با من اینجا کامنت نوشتن.

ولی یکی خیلی بی تربیت بود که مسخره کرد. من خیلی زحمت داشتم که فارسی یاد بگیرم بهتر میشم و میخام که اگر اشتباه گفتم شما بگین درست چیه نه مسخره که کار خیلی بدیه. من نمیخام بگم کانادا هستم من کانادا دنیا اومدم ولی میخام بگم ایرونی هستم اگر تا حالا ایرون ندیدم. ایرون دوست دارم میخام ایرونی شوهر کنم و بچه ام فارسی بلده.

من برای ازدواج عجله نیست ولی دوست ندارم پیر شدم بعد بچه داشته باشم . دوست دارم بچه که بزرگ شد من هنوز جون باشم .

من به همه شما وبلاگتون میام تا دوستای خوب پیدا کنم . خیلی خوشحالم که از ایرون میان وبلاگ من.

سلام به همه

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 9:19  توسط سیما  | 

من کانادا خیلی دوست ندارم ولی میدونم که اینجا خوب میشه زندگی کرد. کانادا خیلی بزرگ هست و کلی امکان خوب زندگی کردن داره ولی خیلی کار زیاد باید کرد اینجا ، هیچ وقت خوب برای خوشی و پارتی نداره هیچکس .

من یابد ایرون رو بیام . ایرون زندگی به تبیعت نزدیک هست. مردم ماشین زیاد ندارن بابایی میگه که اونجا بیرون تهرون مردم خیلی اروم هستن.

من خیلی دوست دارم تبیعت باشه . ونکوور قشنگ هست و خیلی ولی مردم خیلی نمبینن اینا رو.

میخوام شعر فارسی بخونم . شعر های قشنگ که مامانی برام خوند یه سال که ونکوور اومد برای مریزی عمو مسود. بابایی هم چند تا سی دی به من اورد که خیلی دوست درام از صدای اخوان و شاملو خوب نمیفهمم ولی خیلی قشنگه

مامی خییلی جالب هست براش که من فارسی نویسی بلد هستم. من اینجا فقط کسی هستم که فارسی نویسنده هستم . بقیه حرف میزنن ولی من فقط مینویسم و میخونم فارسی مشکل هست ولی من دوست دارم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 4:38  توسط سیما  | 

هیچکس نه اومده اینجا . من ولی باز مینویسم که خودم یا دبگیری فارسی بهتر بشی. دیروز رفته بودی خونه رزا

رزا دوست من هست تو مدرسه خیلی بازی خوشحالی داریم باهم ما . من دیروز لکسوس بابایی داشتم . میرفتم بازی تنیس با رزا تو بک یارد اونا .

رزا خیلی خوب تنیس کرد. من باخته شدم رزا خندید با من.

این عکس تنیس رزا هست

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 2:2  توسط سیما  | 

سلام

سلام

اسم من سیما است

من تو ونکوور کانادا زندگی میکنم . ۲۲ سالمه دارم مدرسه وکیلی درس میخونم . اینجا تولد شدم. کازین من که از ایرون اومد، کیبورد فارسی داده به من که تمرین کردم .

من ایرون خیلی دوست دارم . بابایی میگه برام از ایرون از تهرون از کاشان ایسفهان تبریز.

عکس دیدم از همه جا ولی ایرون نبودیم.

سه تا خواهر کوچیکتر دارم یه خواهر بزرگ یه مامان بابایی ام ایرانه برای کارخونه ها

من میخوام ازدواج کنم . پسرهای اینجا  درد نمیخورن . بابایی میگه مرد نیستن با زندگی .

من دنبال یه پسر خوب میگردم که تو ایرون بزرگ بشه . با من اول دوست بشیم بعد اگه دوست خوب بودیم با هم عروسی کنیم.

من عکس اپلود نمیشم که ادمای بد نیان اذیت ببرن.

فارسی خیلی خوب حرف میزنم. مامی همش فارسی میگه تو خونه منم فارسی میگم به اون . لیلا فارسی نمیگه مامی فارسی میگه اون انگلش جواب میده.

لیلا فارسی دوست نداره میگه ایرون بده ولی من میدونم ترورنیست تو ایرون . بابایی میگه درست نیست .

من با کازن نازی اینجا درست کردم . فارسی اون کمک نمیکنه تایپ بشه. تهرون یا د گرفت بلاگفا درست کنه . من گفتم یادم داد اما تایپ خودم میکنم که فارسیم خوب بشه. بلاگفا اون میکنه.

نازی تنها کازین هست که میره تهرون . خیلی دوست دراه تهرون میگه همیشه پارتی میشه اونجا همه خوشحال میشن. اینجا همه کار خیلی میکنن.مامی لیلا ژیلا کار میکنن من و کلپر و پونه مدرسه میره. صب که میره تا شب هیچکس نمیبینم ویکند ها هم پارتی نیست. میخابن هم ما خسته میشیم.

نازی گفت همه ایرون وبلاگ میان. من دوست خوب پیدا میکنم با هم

بای

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 13:27  توسط سیما  |